Sunday, August 06, 2006

وقتی تو را بخشیدم

يکبار برای همیشه بخشیدمت.
وقتی تو را بخشیدم ، پریان زیبای بهشت گره از دستهای مشت کرده من باز کردند. خدا مرا در آغوش خود محکم فشرد و باز رنگهای آسمان من سپيد و آبی شدند.
وقتی بخشیدمت دنیا مرا بخاطر کاستیها و نادانيهایم بخشيد و اعتماد بنفس فرسوده ام دوباره جان گرفت.
وقتی بخشیدمت لحظه هایی که در حسرت یک انتقام ایستاده بودند ، دوباره آغاز به دویدن کردند و خونم را از سیاهی حسرت ضربه زدن به تو به زلالی شفاف عشق به خودم گلگوندند.
وقتی بخشیدمت ، از فکر من رفتی . آنچه شبها و روزها بخاطرش گریستم برایم بی اهمیت شد چون وقتی تو را بخشیدم، دیگر تو بت من نبودی؛ تو انسانی بودی مثل خودم و وقتی تو را می بخشیدم می دانستم که ناکامل و کوچکی و می دانستم که از تو بهترم زیرا تو را بخاطر کاستیهایت بخشیده ام و این به من اعتماد بنفس داد.
وقتی تو را بخشیدم ، جریانی از پیروزی و خوشبختی را دیدم که شتابان بسوی من گسیل شده اند و از سوی من نیاز به هیچ حرکت دیگری نبود جز یک لبخند خوش آمدگویی به لذتهایی که بر در خانه من مهمان شدند، زیرا من بزرگترین گام را قبلا برداشته بودم ؛ من تو را بخشيده بودم.
وقتی تو را بخشیدم ، چشمهایم که از حسرت و نفرت به تو بسته بودند و هرچه تلاش برای گشودنشان میکردم بی نتیجه میماند ، به آسانی گشوده شدند و تازه آنوقت بود که يافتم چقدر انسان و غیرانسان هست که لذت عشق ورزیدن بهشان از تو شیرینتر است. و حسرت خوردم که چرا زیباترین لحظه های خودم را در تاریکی نگونبخت يک انتقام پوچ هدر کردم، انتقامی که به من هيچ نمیداد جز خرد کردن خود بیچاره ام.
آه ! وقتی بخشیدمت دانستم که تو فرشته ای بودی برای رساندن من به روياهای دیرینه ام ، برای آنکه آن کسی شوم که همیشه رویایش را داشته ام و آگاه شدم که چقدر خوب و مهربانم و اطمينان يافتم که درهای نعمتهای الهی و توجه او به روی من باز و گشوده است و اگر تو خوبتر از این بودی من هرگز آنرا پیدا نمیکردم؛ بنابراین از تو ممنون شدم.
و . . . وقتی تو را بخشیدم ، تو هم مرا بخشیدی.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home