تردمیل: دستگاه پیاده روی خانگی
تردميل خوبم آنجا نشسته است. استوار. گهگاهی که از کنارش عبور می کنم ، چشمکی می زند که بيا. می روم و سوار می شوم بر صفحه مشکی محکمش.
خسته ام ، کسلم و سرشارم از نااميدی و درد پوچی. به تردميل خوبم نگاهی می اندازم. او شروع می کند به حرکت. مجبورم خود را با سرعت او هماهنگ کنم، بايد به آرامی و پابه پای او گام بردارم. با بی حوصلگی اينکار را می کنم. فکرهای زيادی در سرم جريان دارند، همه فکرهایم طعم تلخی از ناامیدی و تنهایی دارند. زندگی کسالت آور و دلگیر شده است!
تردمیل خوبم هرگاه احساس می کند به سرعت پیاده روی اش عادت کرده ام ، سرعتش را کمی بیشتر می کند. مرا می فریبد، سرعت حرکتم را زیاد می کنم بدون آنکه بدان هوشیار شوم. من هنوز غرق افکار کشنده ام.
ناگهان قلقلکی آرام مرا به خود می آورد؛ قطره کوچک عرق بر پوست صورتم اسکی می کند و از سراشیبی بینی ام به روی لبهایم پرشی ماهرانه می کند. فکرم متوجه هجوم قطره ها شده است. به یاد می آورم که تا الان حدود 25 دقیقه ایست که دارم حرکت می کنم آنهم با چه سرعتی! تقریبا در حال دویدنم! به خود می بالم، زندگی آنقدرها هم کسالت آور نیست! . . .
60 دقیقه تمام پا به پای تردمیل خوبم راه رفته ام. احساس می کنم موجود با اراده ای هستم. احساس می کنم همه کسالتها و ناامیدیهایم اسکی کنان از وجودم گریخته اند، تبخير شده اند و اکنون در جامه خنک باد به صورتم می وزند.
60 دقیقه برایم کافیست. از روی تردمیل خوبم پایین می آیم، به او لبخند می زنم. او نیز به من. یکبار دیگر مرا از مرداب روزمرگی بیرون کشده است؛ دوستش دارم.