عاشقانه های من

Monday, February 22, 2010

شهر من

گفت همانجا که هستی بمان؛ همان شهر که زیبا است، رنگ هایش زنده است،آسمانش به زمین نزدیکتر است.
اما او نمیدانست بدون تو این شهر جای من نیست.
شهر من در همان زاویه های غبارآلودی است که تصویر قدمهای تو بر خاکش نقش بسته است.
همانجا که صحنه های دلخراشش قلب نازک تو را درد مینهد.
آن شهر که غبار آلوده هوایش، نقش زیبای چشمانت را کدر میکند و خطوط برازنده سیمایت را گم.
شهر من آنجاست که تصویر خاطراتش، چشم هایم را پور آب میکند و قلبم را به حسرت می اندازد.
شهر من آنجاست که اولین بار تو را دیدم و آخرین بار به سختی از تو دل کندم.
آری، جای من آنجاست که نگاه چشمهای زیبای تو مینشیند و جای من در آن خالیست.

Wednesday, November 08, 2006

بازی

صدای من زخمی است. حنجره ای که آوايی از آن برنمی خيزد. ترس است اينجا از جم خوردن.
ياد نگرفتم هرگز که آغوشی بگشايم تا جای گيرد در آن محبوبم؛ صدايش کنم.
آموخته ام بازی را. آموخته ام آدميان در پی بازيگوشی اند ، در پی به جنون رسيدن. دوست دارند بدوند و نرسند. مسير برايشان از هدف لذت آفرين تر است. مسير پر از دلهره. هر ديوانه ای که عاشقش شدم از من شيطنت طلب کرد و آن هنگام که من از شيطنت خسته شدم ، لحظه ای برای دريافتن من نايستاد و مرا ترک کرد برای جستجوی بازيگوش ماهرترش!
حــال من دوباره سرشارم از انرژی بازی. آموخته اند به من همبازيهای گذشته ام تا چگونه بخرامم و چگونه صدای لرزان را با ريتم موزون از حنجره ام بنوازم و چطور نشان دهم قدرتمندم اما دربرابر قدرت بازی مردی که روبرويم می ايستد هميشه ضعيفم!

عشققها سرکشند

اينجا مزار عشقهای من است. بارها از اين پنجره کدر ، افق روياهايم را تجسم کرده ام و بارها و بارها اشک ريخته ام.
من به دنبال اشک نمی روم ، اشک عاشق من شده است.
عشقها می آيند و می روند. عشقهايی که بس سرکش ترند از زيستن در اندام انسانی آنکه دوستش دارم!
عشقها سرکشند ، سرکش و گستاخ . و به نياز دائم اشکهای من وقعی نمی نهند.
عشقها در من ميزيند و بس. و از چشمان من به قلب آنکه دوستش دارم نمی جهند.
عشقها بس سرکشند!

برای يک شيطنت ساده

برای يک لحظه شيطنت به من لبخندی آشنا زدی ؛ من اولين بار بود که چنين لبخندی به اين آشنايی ميديدم ؛ عاشقت شدم!
برای نگه داشتن من برای روز مبادا گهگاهی به من زنگ ميزنی ؛ من هر روز از سحر تا سحر چشم به گوشی دوخته ام!
نامم را يکبار صدا زدی ، از آن پس ذکر نام تو لای لای شب و موسيقی روز من است!
تو برای يک شيطنت ساده مرا خواندی ؛ من با پاهای برهنه به سوی روياي قديمی روحم دويدم، سرابی که هرچه بيشتر دويدم ، بيشتر از من گريخت!
تو خيال کردی بازی ساده ايست که امروز آغاز ميشود و فردا تمام ؛ بازی ساده تو ، نياز روح و جان من بود ، بازی ساده تو ، آغاز و پايان من بود. آه ، بازی کوتاه تو ، لذيذترين و دردناکترين تجربه زندگی من بود!

Sunday, August 27, 2006

زن از نگاه يک مداد نقاشی

نگاه نقاش خیلی دقيق نیست اما حسش قوی و مستحکم است.
از يک سوم بالای صفحه ، مداد B4 به نرمی آغاز به حرکت میکند. قرار است حس ديوانه وار نقاش از تحسين و ستايش اندام برهنه زنانه را تصوير کند. نقاش میخواهد گيرايي نهفته در لطافت پوست زن را مثل بار اولی که آنرا لمس کرد و لرزه بر تنش افتاد به نقش بکشد. پس قلم باید آرام حرکت کند تا با چرخشهای آرام و رقص موزونش ، برجستگيها و فرورفتگيهای لطيف تن را به همان ظرافت نقش کند.
طرح اوليه بصورت يکسری دايره و بيضی و چندگوش بسيار کمرنگ کشيده شده است و اندازه ها و فاصله ها مشخص شده است. لذت طراحی از آن لحظه ای آغاز می شود که نقاش شروع میکند به بازسازی طرح اوليه و ايجاد انحناء های بدن برهنه زن.
مداد B4 به نرمی از بالا به سمت پايين به حرکت درمی آيد. يک برجستگی آرام ، نخستين خط گردن زن در قسمت گلوگاه. قلم برای لحظه ای از ورق جدا میشود و سپس دوباره در امتداد خط گلوگاه بر خطوط کمرنگ اوليه سینه زن سوار میشود. حرکتی آهسته و مستقيم به طرفين ، و خطوط شانه ساخته میشوند. برای تعبير ظرافت استخوانهای باريک جناغ سينه زن ، نقاش بايد گهگاهی قلم را بيشتر و گاهی کمتر بر روی ورق بفشارد تا بازی نورو سايه روشن، ظرافت استخوانهای گردن و دست و شانه ها را به همان نرمی توصيف کند. نقاش تک تک اندامهای زن را به همان زيبايي که دوست دارد تصوير میکند، شانه های پهن ، سينه های برجسته و دستها و انگشتانی بلند و کشيده. يک مقعر آرام در بالا و يک محدب تند در پايين در نقطه نوک سينه به هم میرسند، نقطه ای پررنگ و برجسته.
قلم دوباره بلند میشود و اينبار در نقطه ای زير سينه راست زن مینشيند و از آنجا آغاز به نقش کردن شکم برهنه زن میکند. گودی های تند پهلوها ، خطوط را در نقطه ناف به هم نزديک کرده و سپس برجستگی باسن ، آنها را از هم دور میکند. در مسير بين زيرسينه تا ران پا ، قلم آغاز به رقص میکند. خط ران به آرامی به سمت جنوب صفحه حرکت میکند و ناگهان متوقف میشود. قلم به جايي رسيده است که بايد بزرگترين شاهکار لطیف تن زن را بيافريند ، ساق پا! در نقطه اتصال ساق پا و ران ، حرکتی بازيگوشانه به درون ، و فرورفتگی پشت زانو خلق شد. چند خط کوچک و باريک در حاشيه های آن ، لطافت کودکانه زانو را ايجاد کرد و حالا قلم نرم مشغول سرخوردن بر روی هلال آرام ساق پای زن است ، جايي که نقطه اوج رقص قلم است.
يک قر تند ، قوزک پا و بعد هم کف ظريف پا و انگشتان باريک زن.
رقص مداد به پايان رسيده است ولی دستهای نقاش هنوز رقص می طلبند. قلم را دوباره برمیدارد و منحنيهای لطيف تن را يکبار ديگر مرور میکنند ؛ گودی کمر، باسن ، ساق پا ، سينه ، ساق پا و گودی کمر. اثر خلق شد.

Monday, August 21, 2006

برای يک دوست خوب

چقدر دوستت دارم. خوبیهای کوچک تو چقدر برایم دلنشین هستند. شاید اگر بار اولی بود که تو را میدیدم، با خود می اندیشیدم که زیبا نیستی اما امروز تو واقعا زیبایی و چقدر مفتخرم از خودم که در عمق نگاه ساده يک انسان ، پيچش زیبایی مرموزی را میبابم؛ یک دوست را. در وجود دوستانه تو ، من هيچ رنگی از هوس را جستجو نمیکنم.

شکیبایی صدایت، آرامش تک تک سلولهای چهره ات، سلامت نگاهت که میدانم گاهی سعی میکنی مرموز جلوه دهی اش ، شیوه خاص دوست داشتنت ، لحظه های دلجوییهای بزرگانه و يا رنجشهای کودکانه ات ، دلتنگی نهفته در فشار دستهایت و تحسینهای بازیگوشانه ات قلب مرا ربوده اند.

تو اهميت میدهی ، اينرا دوست دارم. درست يا غلط احساس میکنم توجه تو خوب است. حتی جر و بحثهای کوچکمان هم آرامش نایبی را که از تو میگیرم خط خطی نمیکنند.

این عشق نیست چون سوزاننده نیست، سبز است. چیزی ارزشمندتر از عشق است. ارزش ماندن و شاهد بودن دارد. دوست دارم بر لطافت برگهایش آرام گام بردارم؛ با شکوه او رشد کنم و برای نگه داشتنش تلاش.

Sunday, August 20, 2006

دريا

مثل يک نقطه کوچک در کنار هزاران نقطه کوچک ديگر ، من در حاشيه تو در حال بازيگوشی ام. شادمانه با من بازی میکنی. مثل پدری که برای شاد کردن کودک خردسالش پاورچين پاورچين به او نزديک میشود و ناگهان با بوسه و آغوشی او را غافلگير میکند ، تو از نقطه ای دور آرام آرام بسویم میخرامی و وقتی به من میرسی ، ناگهان با کف پنبه ای سفيدی مرا به آغوش میکشی. لذت میبرم و مثل همان کودک که حالا به دنبال يافتن راهی برای تحريک پدر به ادامه دادن بازيگوشی ، از سر و کول او آويزان میشود ، من نيز آغاز به شيطنت میکنم؛ وقتی کفهای سپيد پنبه ای برای گرفتن من می آيند از آنها میگريزم و يا از رويشان میپرم تا نگذارم مرا بگيرند. درخشش نور در چشمانم و غلط آرام نسیم در لابلای موهايم ، به من احساس زيبا بودن میدهند؛ احساس دختربچه ای شاد که در ميان بزرگترهایی که دوستش دارند ، با رهایی بازی میکند. تنها صدای بهم خوردن کفهای سپيد و صدای قهقهه های خودم هنگام پريدن بر روی موجها را میشنوم. تو با من بازی میکنی، با مهربانی. در اطراف من نقطه های کوچک دیگری هم هستند که در حال بازيگوشی با تو اند و حتما در حاشه های دیگرت هم ، فرسنگها دورتر از من ، باز نقطه های کوچک ديگری در حال شيطنت هستند. کافی است از تو نترسند و تو را به بازی بطلبند و تو با آنها هم بازی میکنی.

Sunday, August 06, 2006

وقتی تو را بخشیدم

يکبار برای همیشه بخشیدمت.
وقتی تو را بخشیدم ، پریان زیبای بهشت گره از دستهای مشت کرده من باز کردند. خدا مرا در آغوش خود محکم فشرد و باز رنگهای آسمان من سپيد و آبی شدند.
وقتی بخشیدمت دنیا مرا بخاطر کاستیها و نادانيهایم بخشيد و اعتماد بنفس فرسوده ام دوباره جان گرفت.
وقتی بخشیدمت لحظه هایی که در حسرت یک انتقام ایستاده بودند ، دوباره آغاز به دویدن کردند و خونم را از سیاهی حسرت ضربه زدن به تو به زلالی شفاف عشق به خودم گلگوندند.
وقتی بخشیدمت ، از فکر من رفتی . آنچه شبها و روزها بخاطرش گریستم برایم بی اهمیت شد چون وقتی تو را بخشیدم، دیگر تو بت من نبودی؛ تو انسانی بودی مثل خودم و وقتی تو را می بخشیدم می دانستم که ناکامل و کوچکی و می دانستم که از تو بهترم زیرا تو را بخاطر کاستیهایت بخشیده ام و این به من اعتماد بنفس داد.
وقتی تو را بخشیدم ، جریانی از پیروزی و خوشبختی را دیدم که شتابان بسوی من گسیل شده اند و از سوی من نیاز به هیچ حرکت دیگری نبود جز یک لبخند خوش آمدگویی به لذتهایی که بر در خانه من مهمان شدند، زیرا من بزرگترین گام را قبلا برداشته بودم ؛ من تو را بخشيده بودم.
وقتی تو را بخشیدم ، چشمهایم که از حسرت و نفرت به تو بسته بودند و هرچه تلاش برای گشودنشان میکردم بی نتیجه میماند ، به آسانی گشوده شدند و تازه آنوقت بود که يافتم چقدر انسان و غیرانسان هست که لذت عشق ورزیدن بهشان از تو شیرینتر است. و حسرت خوردم که چرا زیباترین لحظه های خودم را در تاریکی نگونبخت يک انتقام پوچ هدر کردم، انتقامی که به من هيچ نمیداد جز خرد کردن خود بیچاره ام.
آه ! وقتی بخشیدمت دانستم که تو فرشته ای بودی برای رساندن من به روياهای دیرینه ام ، برای آنکه آن کسی شوم که همیشه رویایش را داشته ام و آگاه شدم که چقدر خوب و مهربانم و اطمينان يافتم که درهای نعمتهای الهی و توجه او به روی من باز و گشوده است و اگر تو خوبتر از این بودی من هرگز آنرا پیدا نمیکردم؛ بنابراین از تو ممنون شدم.
و . . . وقتی تو را بخشیدم ، تو هم مرا بخشیدی.

Wednesday, July 12, 2006

قصه من و تردمیل خوبم

تردمیل: دستگاه پیاده روی خانگی
تردميل خوبم آنجا نشسته است. استوار. گهگاهی که از کنارش عبور می کنم ، چشمکی می زند که بيا. می روم و سوار می شوم بر صفحه مشکی محکمش.
خسته ام ، کسلم و سرشارم از نااميدی و درد پوچی. به تردميل خوبم نگاهی می اندازم. او شروع می کند به حرکت. مجبورم خود را با سرعت او هماهنگ کنم، بايد به آرامی و پابه پای او گام بردارم. با بی حوصلگی اينکار را می کنم. فکرهای زيادی در سرم جريان دارند، همه فکرهایم طعم تلخی از ناامیدی و تنهایی دارند. زندگی کسالت آور و دلگیر شده است!
تردمیل خوبم هرگاه احساس می کند به سرعت پیاده روی اش عادت کرده ام ، سرعتش را کمی بیشتر می کند. مرا می فریبد، سرعت حرکتم را زیاد می کنم بدون آنکه بدان هوشیار شوم. من هنوز غرق افکار کشنده ام.
ناگهان قلقلکی آرام مرا به خود می آورد؛ قطره کوچک عرق بر پوست صورتم اسکی می کند و از سراشیبی بینی ام به روی لبهایم پرشی ماهرانه می کند. فکرم متوجه هجوم قطره ها شده است. به یاد می آورم که تا الان حدود 25 دقیقه ایست که دارم حرکت می کنم آنهم با چه سرعتی! تقریبا در حال دویدنم! به خود می بالم، زندگی آنقدرها هم کسالت آور نیست! . . .
60 دقیقه تمام پا به پای تردمیل خوبم راه رفته ام. احساس می کنم موجود با اراده ای هستم. احساس می کنم همه کسالتها و ناامیدیهایم اسکی کنان از وجودم گریخته اند، تبخير شده اند و اکنون در جامه خنک باد به صورتم می وزند.
60 دقیقه برایم کافیست. از روی تردمیل خوبم پایین می آیم، به او لبخند می زنم. او نیز به من. یکبار دیگر مرا از مرداب روزمرگی بیرون کشده است؛ دوستش دارم.

چگونه باور کنم؟

باور نمی کنم!
چگونه دلم شکست وقتيکه ديدم پشت کرده ای به من.
ثانيه ها چگونه تلخ شد وقتيکه ديگر نکرد صدا مرا ، حنجره ات.
چگونه توانستی؟
باور نمی کنم هنوز. تو ميروی و دور ميشوی ولی من باور نمی کنم. چگونه باور کنم؟
لحظه ها می تپيدند. ثانيه ها از هم سبقت ميگرفتند. من و تو در آغوش بزرگ يک احساس که خيال ميکرديم متقابل است، آرام و بی دغدغه ، لميده بوديم؛ چگونه باور کنم که هم آغوش مهربانم ، دست به تبـر، برای هلاک کردن من، هوشيار بر بالينم ايستاده است!
ثانيه ها بوی نم و پاکی آب ميداد؛ چگونه باور کنم آنچه من بوی نا مي پنداشتم، بوی لجن زاری از خون خودم بوده است!
وقتی آدم از عشق مطمئن است، ثانيه ها تغذيه روحت هستند. هر لحظه که می گذرد، احساس ميکنی روحت درحال اوج گرفتن است. وقتيکه تنها و بی اعتماد هستی در عشق، ثانيه ها از تو عبور می کنند. لحظه های شاد در کنارت ميزيند ولی با تو همدم نمی شوند؛ چگونه باور کنم ثانيه ساز شاد زندگيم، مرا در لحظه ای غمناک، ثابت نگاه داشته است!
تابناک طلوع عشق تو در نگاه من شراره می افکند؛ چگونه باور کنم آتشفشان من کوه يخی بوده است!
زيبا سخن می گفتی، سخنت حکم زيستن من بود؛ آخر چگونه باور کنم نـجوای آزادی تو، فـتوای کشتار من بود!
بگو چگونه باور کنم که غنچه نازی که به اميد بوييدن عشق ، از باغ چيدمش، به من هشدار انتقام می دهد!
عشق را رنگ کردی، رنگ تن.
اعتماد را رنگ کردی، رنگ ترديد.
لحظه های مرا رنگ کردی تو، رنگ غم.
ويران کردی و نفهميدی که من در آن ويرانه، بقايای وجود خودم را جستجو می کنم.
آه! برو برو که تو آن جلاد سيه پوشی نه برزگر سپيدفام که من خيال ميکردم بزرهای محبتم را دانه دانه از زمين خواهد چيد. تو درو کردی مرا، شخم زدی روحم را، چکاندی از غلاف بی مهريت خونم را.
تو شکستی دلم را.