عاشقانه های من

Sunday, August 27, 2006

زن از نگاه يک مداد نقاشی

نگاه نقاش خیلی دقيق نیست اما حسش قوی و مستحکم است.
از يک سوم بالای صفحه ، مداد B4 به نرمی آغاز به حرکت میکند. قرار است حس ديوانه وار نقاش از تحسين و ستايش اندام برهنه زنانه را تصوير کند. نقاش میخواهد گيرايي نهفته در لطافت پوست زن را مثل بار اولی که آنرا لمس کرد و لرزه بر تنش افتاد به نقش بکشد. پس قلم باید آرام حرکت کند تا با چرخشهای آرام و رقص موزونش ، برجستگيها و فرورفتگيهای لطيف تن را به همان ظرافت نقش کند.
طرح اوليه بصورت يکسری دايره و بيضی و چندگوش بسيار کمرنگ کشيده شده است و اندازه ها و فاصله ها مشخص شده است. لذت طراحی از آن لحظه ای آغاز می شود که نقاش شروع میکند به بازسازی طرح اوليه و ايجاد انحناء های بدن برهنه زن.
مداد B4 به نرمی از بالا به سمت پايين به حرکت درمی آيد. يک برجستگی آرام ، نخستين خط گردن زن در قسمت گلوگاه. قلم برای لحظه ای از ورق جدا میشود و سپس دوباره در امتداد خط گلوگاه بر خطوط کمرنگ اوليه سینه زن سوار میشود. حرکتی آهسته و مستقيم به طرفين ، و خطوط شانه ساخته میشوند. برای تعبير ظرافت استخوانهای باريک جناغ سينه زن ، نقاش بايد گهگاهی قلم را بيشتر و گاهی کمتر بر روی ورق بفشارد تا بازی نورو سايه روشن، ظرافت استخوانهای گردن و دست و شانه ها را به همان نرمی توصيف کند. نقاش تک تک اندامهای زن را به همان زيبايي که دوست دارد تصوير میکند، شانه های پهن ، سينه های برجسته و دستها و انگشتانی بلند و کشيده. يک مقعر آرام در بالا و يک محدب تند در پايين در نقطه نوک سينه به هم میرسند، نقطه ای پررنگ و برجسته.
قلم دوباره بلند میشود و اينبار در نقطه ای زير سينه راست زن مینشيند و از آنجا آغاز به نقش کردن شکم برهنه زن میکند. گودی های تند پهلوها ، خطوط را در نقطه ناف به هم نزديک کرده و سپس برجستگی باسن ، آنها را از هم دور میکند. در مسير بين زيرسينه تا ران پا ، قلم آغاز به رقص میکند. خط ران به آرامی به سمت جنوب صفحه حرکت میکند و ناگهان متوقف میشود. قلم به جايي رسيده است که بايد بزرگترين شاهکار لطیف تن زن را بيافريند ، ساق پا! در نقطه اتصال ساق پا و ران ، حرکتی بازيگوشانه به درون ، و فرورفتگی پشت زانو خلق شد. چند خط کوچک و باريک در حاشيه های آن ، لطافت کودکانه زانو را ايجاد کرد و حالا قلم نرم مشغول سرخوردن بر روی هلال آرام ساق پای زن است ، جايي که نقطه اوج رقص قلم است.
يک قر تند ، قوزک پا و بعد هم کف ظريف پا و انگشتان باريک زن.
رقص مداد به پايان رسيده است ولی دستهای نقاش هنوز رقص می طلبند. قلم را دوباره برمیدارد و منحنيهای لطيف تن را يکبار ديگر مرور میکنند ؛ گودی کمر، باسن ، ساق پا ، سينه ، ساق پا و گودی کمر. اثر خلق شد.

Monday, August 21, 2006

برای يک دوست خوب

چقدر دوستت دارم. خوبیهای کوچک تو چقدر برایم دلنشین هستند. شاید اگر بار اولی بود که تو را میدیدم، با خود می اندیشیدم که زیبا نیستی اما امروز تو واقعا زیبایی و چقدر مفتخرم از خودم که در عمق نگاه ساده يک انسان ، پيچش زیبایی مرموزی را میبابم؛ یک دوست را. در وجود دوستانه تو ، من هيچ رنگی از هوس را جستجو نمیکنم.

شکیبایی صدایت، آرامش تک تک سلولهای چهره ات، سلامت نگاهت که میدانم گاهی سعی میکنی مرموز جلوه دهی اش ، شیوه خاص دوست داشتنت ، لحظه های دلجوییهای بزرگانه و يا رنجشهای کودکانه ات ، دلتنگی نهفته در فشار دستهایت و تحسینهای بازیگوشانه ات قلب مرا ربوده اند.

تو اهميت میدهی ، اينرا دوست دارم. درست يا غلط احساس میکنم توجه تو خوب است. حتی جر و بحثهای کوچکمان هم آرامش نایبی را که از تو میگیرم خط خطی نمیکنند.

این عشق نیست چون سوزاننده نیست، سبز است. چیزی ارزشمندتر از عشق است. ارزش ماندن و شاهد بودن دارد. دوست دارم بر لطافت برگهایش آرام گام بردارم؛ با شکوه او رشد کنم و برای نگه داشتنش تلاش.

Sunday, August 20, 2006

دريا

مثل يک نقطه کوچک در کنار هزاران نقطه کوچک ديگر ، من در حاشيه تو در حال بازيگوشی ام. شادمانه با من بازی میکنی. مثل پدری که برای شاد کردن کودک خردسالش پاورچين پاورچين به او نزديک میشود و ناگهان با بوسه و آغوشی او را غافلگير میکند ، تو از نقطه ای دور آرام آرام بسویم میخرامی و وقتی به من میرسی ، ناگهان با کف پنبه ای سفيدی مرا به آغوش میکشی. لذت میبرم و مثل همان کودک که حالا به دنبال يافتن راهی برای تحريک پدر به ادامه دادن بازيگوشی ، از سر و کول او آويزان میشود ، من نيز آغاز به شيطنت میکنم؛ وقتی کفهای سپيد پنبه ای برای گرفتن من می آيند از آنها میگريزم و يا از رويشان میپرم تا نگذارم مرا بگيرند. درخشش نور در چشمانم و غلط آرام نسیم در لابلای موهايم ، به من احساس زيبا بودن میدهند؛ احساس دختربچه ای شاد که در ميان بزرگترهایی که دوستش دارند ، با رهایی بازی میکند. تنها صدای بهم خوردن کفهای سپيد و صدای قهقهه های خودم هنگام پريدن بر روی موجها را میشنوم. تو با من بازی میکنی، با مهربانی. در اطراف من نقطه های کوچک دیگری هم هستند که در حال بازيگوشی با تو اند و حتما در حاشه های دیگرت هم ، فرسنگها دورتر از من ، باز نقطه های کوچک ديگری در حال شيطنت هستند. کافی است از تو نترسند و تو را به بازی بطلبند و تو با آنها هم بازی میکنی.

Sunday, August 06, 2006

وقتی تو را بخشیدم

يکبار برای همیشه بخشیدمت.
وقتی تو را بخشیدم ، پریان زیبای بهشت گره از دستهای مشت کرده من باز کردند. خدا مرا در آغوش خود محکم فشرد و باز رنگهای آسمان من سپيد و آبی شدند.
وقتی بخشیدمت دنیا مرا بخاطر کاستیها و نادانيهایم بخشيد و اعتماد بنفس فرسوده ام دوباره جان گرفت.
وقتی بخشیدمت لحظه هایی که در حسرت یک انتقام ایستاده بودند ، دوباره آغاز به دویدن کردند و خونم را از سیاهی حسرت ضربه زدن به تو به زلالی شفاف عشق به خودم گلگوندند.
وقتی بخشیدمت ، از فکر من رفتی . آنچه شبها و روزها بخاطرش گریستم برایم بی اهمیت شد چون وقتی تو را بخشیدم، دیگر تو بت من نبودی؛ تو انسانی بودی مثل خودم و وقتی تو را می بخشیدم می دانستم که ناکامل و کوچکی و می دانستم که از تو بهترم زیرا تو را بخاطر کاستیهایت بخشیده ام و این به من اعتماد بنفس داد.
وقتی تو را بخشیدم ، جریانی از پیروزی و خوشبختی را دیدم که شتابان بسوی من گسیل شده اند و از سوی من نیاز به هیچ حرکت دیگری نبود جز یک لبخند خوش آمدگویی به لذتهایی که بر در خانه من مهمان شدند، زیرا من بزرگترین گام را قبلا برداشته بودم ؛ من تو را بخشيده بودم.
وقتی تو را بخشیدم ، چشمهایم که از حسرت و نفرت به تو بسته بودند و هرچه تلاش برای گشودنشان میکردم بی نتیجه میماند ، به آسانی گشوده شدند و تازه آنوقت بود که يافتم چقدر انسان و غیرانسان هست که لذت عشق ورزیدن بهشان از تو شیرینتر است. و حسرت خوردم که چرا زیباترین لحظه های خودم را در تاریکی نگونبخت يک انتقام پوچ هدر کردم، انتقامی که به من هيچ نمیداد جز خرد کردن خود بیچاره ام.
آه ! وقتی بخشیدمت دانستم که تو فرشته ای بودی برای رساندن من به روياهای دیرینه ام ، برای آنکه آن کسی شوم که همیشه رویایش را داشته ام و آگاه شدم که چقدر خوب و مهربانم و اطمينان يافتم که درهای نعمتهای الهی و توجه او به روی من باز و گشوده است و اگر تو خوبتر از این بودی من هرگز آنرا پیدا نمیکردم؛ بنابراین از تو ممنون شدم.
و . . . وقتی تو را بخشیدم ، تو هم مرا بخشیدی.