عاشقانه های من

Wednesday, November 08, 2006

بازی

صدای من زخمی است. حنجره ای که آوايی از آن برنمی خيزد. ترس است اينجا از جم خوردن.
ياد نگرفتم هرگز که آغوشی بگشايم تا جای گيرد در آن محبوبم؛ صدايش کنم.
آموخته ام بازی را. آموخته ام آدميان در پی بازيگوشی اند ، در پی به جنون رسيدن. دوست دارند بدوند و نرسند. مسير برايشان از هدف لذت آفرين تر است. مسير پر از دلهره. هر ديوانه ای که عاشقش شدم از من شيطنت طلب کرد و آن هنگام که من از شيطنت خسته شدم ، لحظه ای برای دريافتن من نايستاد و مرا ترک کرد برای جستجوی بازيگوش ماهرترش!
حــال من دوباره سرشارم از انرژی بازی. آموخته اند به من همبازيهای گذشته ام تا چگونه بخرامم و چگونه صدای لرزان را با ريتم موزون از حنجره ام بنوازم و چطور نشان دهم قدرتمندم اما دربرابر قدرت بازی مردی که روبرويم می ايستد هميشه ضعيفم!

عشققها سرکشند

اينجا مزار عشقهای من است. بارها از اين پنجره کدر ، افق روياهايم را تجسم کرده ام و بارها و بارها اشک ريخته ام.
من به دنبال اشک نمی روم ، اشک عاشق من شده است.
عشقها می آيند و می روند. عشقهايی که بس سرکش ترند از زيستن در اندام انسانی آنکه دوستش دارم!
عشقها سرکشند ، سرکش و گستاخ . و به نياز دائم اشکهای من وقعی نمی نهند.
عشقها در من ميزيند و بس. و از چشمان من به قلب آنکه دوستش دارم نمی جهند.
عشقها بس سرکشند!

برای يک شيطنت ساده

برای يک لحظه شيطنت به من لبخندی آشنا زدی ؛ من اولين بار بود که چنين لبخندی به اين آشنايی ميديدم ؛ عاشقت شدم!
برای نگه داشتن من برای روز مبادا گهگاهی به من زنگ ميزنی ؛ من هر روز از سحر تا سحر چشم به گوشی دوخته ام!
نامم را يکبار صدا زدی ، از آن پس ذکر نام تو لای لای شب و موسيقی روز من است!
تو برای يک شيطنت ساده مرا خواندی ؛ من با پاهای برهنه به سوی روياي قديمی روحم دويدم، سرابی که هرچه بيشتر دويدم ، بيشتر از من گريخت!
تو خيال کردی بازی ساده ايست که امروز آغاز ميشود و فردا تمام ؛ بازی ساده تو ، نياز روح و جان من بود ، بازی ساده تو ، آغاز و پايان من بود. آه ، بازی کوتاه تو ، لذيذترين و دردناکترين تجربه زندگی من بود!