عاشقانه های من

Wednesday, July 12, 2006

قصه من و تردمیل خوبم

تردمیل: دستگاه پیاده روی خانگی
تردميل خوبم آنجا نشسته است. استوار. گهگاهی که از کنارش عبور می کنم ، چشمکی می زند که بيا. می روم و سوار می شوم بر صفحه مشکی محکمش.
خسته ام ، کسلم و سرشارم از نااميدی و درد پوچی. به تردميل خوبم نگاهی می اندازم. او شروع می کند به حرکت. مجبورم خود را با سرعت او هماهنگ کنم، بايد به آرامی و پابه پای او گام بردارم. با بی حوصلگی اينکار را می کنم. فکرهای زيادی در سرم جريان دارند، همه فکرهایم طعم تلخی از ناامیدی و تنهایی دارند. زندگی کسالت آور و دلگیر شده است!
تردمیل خوبم هرگاه احساس می کند به سرعت پیاده روی اش عادت کرده ام ، سرعتش را کمی بیشتر می کند. مرا می فریبد، سرعت حرکتم را زیاد می کنم بدون آنکه بدان هوشیار شوم. من هنوز غرق افکار کشنده ام.
ناگهان قلقلکی آرام مرا به خود می آورد؛ قطره کوچک عرق بر پوست صورتم اسکی می کند و از سراشیبی بینی ام به روی لبهایم پرشی ماهرانه می کند. فکرم متوجه هجوم قطره ها شده است. به یاد می آورم که تا الان حدود 25 دقیقه ایست که دارم حرکت می کنم آنهم با چه سرعتی! تقریبا در حال دویدنم! به خود می بالم، زندگی آنقدرها هم کسالت آور نیست! . . .
60 دقیقه تمام پا به پای تردمیل خوبم راه رفته ام. احساس می کنم موجود با اراده ای هستم. احساس می کنم همه کسالتها و ناامیدیهایم اسکی کنان از وجودم گریخته اند، تبخير شده اند و اکنون در جامه خنک باد به صورتم می وزند.
60 دقیقه برایم کافیست. از روی تردمیل خوبم پایین می آیم، به او لبخند می زنم. او نیز به من. یکبار دیگر مرا از مرداب روزمرگی بیرون کشده است؛ دوستش دارم.

چگونه باور کنم؟

باور نمی کنم!
چگونه دلم شکست وقتيکه ديدم پشت کرده ای به من.
ثانيه ها چگونه تلخ شد وقتيکه ديگر نکرد صدا مرا ، حنجره ات.
چگونه توانستی؟
باور نمی کنم هنوز. تو ميروی و دور ميشوی ولی من باور نمی کنم. چگونه باور کنم؟
لحظه ها می تپيدند. ثانيه ها از هم سبقت ميگرفتند. من و تو در آغوش بزرگ يک احساس که خيال ميکرديم متقابل است، آرام و بی دغدغه ، لميده بوديم؛ چگونه باور کنم که هم آغوش مهربانم ، دست به تبـر، برای هلاک کردن من، هوشيار بر بالينم ايستاده است!
ثانيه ها بوی نم و پاکی آب ميداد؛ چگونه باور کنم آنچه من بوی نا مي پنداشتم، بوی لجن زاری از خون خودم بوده است!
وقتی آدم از عشق مطمئن است، ثانيه ها تغذيه روحت هستند. هر لحظه که می گذرد، احساس ميکنی روحت درحال اوج گرفتن است. وقتيکه تنها و بی اعتماد هستی در عشق، ثانيه ها از تو عبور می کنند. لحظه های شاد در کنارت ميزيند ولی با تو همدم نمی شوند؛ چگونه باور کنم ثانيه ساز شاد زندگيم، مرا در لحظه ای غمناک، ثابت نگاه داشته است!
تابناک طلوع عشق تو در نگاه من شراره می افکند؛ چگونه باور کنم آتشفشان من کوه يخی بوده است!
زيبا سخن می گفتی، سخنت حکم زيستن من بود؛ آخر چگونه باور کنم نـجوای آزادی تو، فـتوای کشتار من بود!
بگو چگونه باور کنم که غنچه نازی که به اميد بوييدن عشق ، از باغ چيدمش، به من هشدار انتقام می دهد!
عشق را رنگ کردی، رنگ تن.
اعتماد را رنگ کردی، رنگ ترديد.
لحظه های مرا رنگ کردی تو، رنگ غم.
ويران کردی و نفهميدی که من در آن ويرانه، بقايای وجود خودم را جستجو می کنم.
آه! برو برو که تو آن جلاد سيه پوشی نه برزگر سپيدفام که من خيال ميکردم بزرهای محبتم را دانه دانه از زمين خواهد چيد. تو درو کردی مرا، شخم زدی روحم را، چکاندی از غلاف بی مهريت خونم را.
تو شکستی دلم را.