Wednesday, November 08, 2006

بازی

صدای من زخمی است. حنجره ای که آوايی از آن برنمی خيزد. ترس است اينجا از جم خوردن.
ياد نگرفتم هرگز که آغوشی بگشايم تا جای گيرد در آن محبوبم؛ صدايش کنم.
آموخته ام بازی را. آموخته ام آدميان در پی بازيگوشی اند ، در پی به جنون رسيدن. دوست دارند بدوند و نرسند. مسير برايشان از هدف لذت آفرين تر است. مسير پر از دلهره. هر ديوانه ای که عاشقش شدم از من شيطنت طلب کرد و آن هنگام که من از شيطنت خسته شدم ، لحظه ای برای دريافتن من نايستاد و مرا ترک کرد برای جستجوی بازيگوش ماهرترش!
حــال من دوباره سرشارم از انرژی بازی. آموخته اند به من همبازيهای گذشته ام تا چگونه بخرامم و چگونه صدای لرزان را با ريتم موزون از حنجره ام بنوازم و چطور نشان دهم قدرتمندم اما دربرابر قدرت بازی مردی که روبرويم می ايستد هميشه ضعيفم!

0 Comments:

Post a Comment

<< Home